در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «1» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
بعد از خاک غریب(1)
مقدمه: امید به فردا
وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیواری خانهات میسازی.(1)
امروز آغاز سال 1405 است و همزمانی عید فطر و عید باستانی نوروز باید شادی را دو برابر کند، اما متأسفانه جنگ تحمیلی آمریکایی-صهیونی علیه ایران عزیز چند هفتهای است که اشک و اندوه بر همهی ما چیره کرده است. به رغم سایهی نبرد بر روح و روان جامعه، از این که مطلبی را بنگارم یا کتابی را بخوانم، کوتاهی نمیکنم. هر چند میدانم با بروز بحرانها فعالیتهای فکری و فرهنگی در جامعه افت شدیدی پیدا میکند. ماه رمضانِ سختی را پشت سر گذاشتیم. حال و هوای جنگ همه چیز را دگرگون کرده بود.
از این که هر روز اخبار جنگ را دنبال کنم و به تحلیلهای مختلف و گاه متناقض آن گوش بسپارم، چارهای نیست. راست میگفت ویل دورانت که با گذشت سه هزار سال از سرنوشت مکتوب بشر، فقط 275 سال آن بدون جنگ سپری شده است. گویا این دورهی کوتاه هم باید با فرض آتشبس پذیرفت. آلبر کامو میگوید: جنگ همان قدر که زاییدهی شور و شوق جنگطلبهاست همان قدر هم زاییدهی نومیدی و بیعملی کسانی است که از جنگ بیزارند. آدمی چقدر خودخواه و خودپسند است که نمیتواند روزگاری را در آرامش و آسایش به سر ببرد. بالاترین خواستهاش وجودِ دشمن فرضی و نبرد همیشگی با اوست. البته این نگرش پیش از آن که در میان ملتها باشد، خواستهی دولتهاست. به قول برتراند راسل، در میان همهی شرّهایی که ادعا میشود با جنگ میخواهند از آنها اجتناب کنند، شرّی بزرگتر از خود جنگ نیست. از این رو محمدتقی بهار فریاد میزند.
فغان زجغد جنگ و مرغوای او که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد گسسته و شکسته پر و پای او
جنگ، امید به فردا را در ذهن آدمیان کمرنگ میکند و همواره سایهی مرگ را بر سرشان نگه میدارد، هر چند باز هم به امور روزمره میپردازند و آرام آرام همه چیز برایشان عادی میشود، اما من درخت امید را در دل خود میکارم و برای مبارزه با بیهودگی و بیحوصلهگی کتاب میخوانم و گاه دست به نگارش میزنم و از خاطرات دوران سپری شده مینویسم تا زمان گذشتهام را به زمان حال تبدیل کنم.
تقریباً دو سال از انتشار کتاب خاطراتم با نام «خاک غریب، شصت سال تجربهی زیسته» گذشته است و سال 1404 هم از چاپ دوم آن با تجدید نظر و اضافاتی رونمایی شد. پس از خواندن کتاب «یادداشتهایی در بارهی زندکی» اثر اورهان پاموک که ادامهی کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» اوست، با خود اندیشیدم که من هم به نوشتن جلد دوم «خاک غریب» همت بگمارم. ذکر خاطراتی هر چند متفرّق و متفاوت از کتابِ پیشین، میتواند خوانندگان را با ادامهی گرایشها و نگرشهایم آشنا کند.
از شصت سال تجربهی زیستهام مطالب بسیاری در کتاب «خاک غریب» آوردهام، اما در این دو سال تاکنون دست به قلم نشدهام. الان فرصتی است تا در ادامهی آن کتاب و اولین مقالهای که از قلمم تراوش میکند، اجمالی از آنچه بر من گذشته است و ذکر حوادثی که پیوند میان این دو کتاب به حساب میآید، یادآور شوم. گویا خاطرهها بر من هجوم آوردهاند که آنها را بنویسم.
بر این باورم که تا وقتی مرگ گریبانم را نگرفته است باید بخوانم و بنویسم، اما چقدر این خواندهها و نوشتهها باب طبع دیگران باشد، مهم نیست. از جان اَشبری، شاعر آمریکایی پرسیدند چرا شعر مینویسید؟ جواب داده بود، چون دلم میخواهد.(2) برای دلِ خود نوشتن مجوّز دیگری را طلب نمیکند. آدمی تا توان دارد باید به خواستههای خود بپردازد. از هر گونه پیشرفت دریغ نکند. از ارتقاء شغلی یا ساختن مدرسه و مسجد گرفته تا نوشتن کتابی. چرا که دغدغهی پذیرش دیگران مانع از پرداختن به کار خود میشود. مطمئناً سرانجام روزی این یادداشتها مخاطبانِ خود را پیدا میکند و به او عرضه میشود. تصورم بر این است که کمتر نویسندهای در صدد جستوجوی خوانندهی دوران خود بوده است. همه چیز در نسلهای آینده شکل میگیرد. سرنوشت باروخ اسپینوزا، لودیگ ویتگنشتاین، آرتور شوپنهاور، سیمون وی و مارسل پروست نمونههای بارز و تاریخی این تصوّرند. تازه بحث پخش انرژی در کائنات هم جای خود دارد.
-----------------------------------
1- مثلاً شرح احوالات ص 23
2- پرنده به پرنده ص 27
برچسب:
نویسنده: حسین سلیمانی