خرید بک لینک

مقدمه: امید به فردا

وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیواری خانه‌ات می‌سازی.(1)

امروز آغاز سال 1405 است و هم‌زمانی عید فطر و عید باستانی نوروز باید شادی را دو برابر کند، اما متأسفانه جنگ تحمیلی آمریکایی-صهیونی علیه ایران عزیز چند هفته‌ای است که اشک و اندوه را بر ما چیره کرده است. به رغم سایه‌ی نبرد بر روح و روان جامعه، از این که مطلبی را بنگارم یا کتابی را بخوانم، کوتاهی نمی‌کنم. هر چند می‌دانم با بروز بحران‌ها فعالیت‌های فکری و فرهنگی در جامعه افت شدیدی پیدا می‌کند. ماه رمضانِ سختی را پشت سر گذاشتیم. حال و هوای جنگ همه چیز را دگرگون کرده است.

از این که هر روز اخبار جنگ را دنبال کنم و به تحلیل‌های مختلف و گاه متناقض آن گوش بسپارم، چاره‌ای نیست. راست می‌گفت ویل دورانت که با گذشت سه هزار سال از سرنوشت مکتوب بشر، فقط 275 سال آن بدون جنگ سپری شده است. گویا این دوره‌ی کوتاه هم باید با فرض آتش‌بس پذیرفت. آلبر کامو می‌گوید: "جنگ همان قدر که زاییده‌ی شور و شوق جنگ‌طلب‌هاست همان قدر هم زاییده‌ی نومیدی و بی‌عملی کسانی است که از جنگ بیزارند." آدمی چقدر خودخواه و خودپسند است که نمی‌تواند روزگارش را در آرامش سپری کند. بالاترین خواسته‌اش وجودِ دشمن فرضی و نبرد همیشگی با اوست. البته این نگرش پیش از آن که زاییده‌ی ذهن ملت‌ها باشد، ترفند دولت‌هاست. به قول برتراند راسل، در میان همه‌ی شرّهایی که ادعا می‌شود با جنگ می‌خواهند از آن‌ها اجتناب کنند، شرّی بزرگتر از خود جنگ نیست. محمدتقی بهار خودمان هم فریاد می‌زد.

فغان زجغد جنگ و مرغوای او که تا ابد بریده باد نای او

بریده باد نای او و تا ابد گسسته و شکسته پر و پای او

جنگ، امید به فردا را در ذهن آدمیان کم‌رنگ می‌کند و همواره سایه‌ی مرگ را بر سرشان نگه می‌دارد، هر چند باز هم به امور روزمره می‌پردازند و آرام آرام همه چیز برایشان عادی می‌شود، اما من درخت امید را در دل خود می‌کارم و برای مبارزه با بیهودگی و بی‌حوصله‌گی کتاب می‌خوانم و گاه دست به نگارش می‌زنم و از خاطرات دوران سپری شده می‌نویسم تا زمان گذشته‌ام را به زمان حال تبدیل کنم.

تقریباً دو سال از انتشار کتاب خاطراتم با نام «خاک غریب، شصت سال تجربه‌ی زیسته» گذشته است و سال 1404 هم از چاپ دوم آن رونمایی شد. پس از خواندن کتاب «یادداشت‌هایی در باره‌ی زندکی» اثر اورهان پاموک که ادامه‌ی کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» اوست، با خود اندیشیدم که من هم به نوشتن جلد دوم «خاک غریب» همت بگمارم. ذکر خاطراتی هر چند متفرّق، می‌تواند خوانندگان را با ادامه‌ی گرایش‌ها و نگرش‌هایم آشنا کند.

از شصت سال تجربه‌ی زیسته‌ام مطالب بسیاری در کتاب «خاک غریب» آورده‌ام، اما در این دو سال تاکنون دست به قلم نشده‌ام. الان فرصتی است تا در ادامه‌ی آن کتاب، اجمالی از آنچه بر من گذشته است و ذکر حوادثی که پیوند میان این دو کتاب به حساب می‌آید، یادآور شوم. گویا خاطره‌ها بر من هجوم آورده‌اند که آن‌ها را بنویسم. پس از این با بهانه کردن سوژه‌ای که به ذهنم می‌آید ، مطلبی را بر نوشته‌های پیشین می‌افزایم تا در نهایت جلد دوم «خاک غریب» شکل بگیرد.

بر این باورم که تا وقتی مرگ گریبانم را نگرفته است باید بخوانم و بنویسم، اما چقدر این خوانده‌ها و نوشته‌ها باب طبع دیگران باشد، مهم نیست. از جان اَشبری، شاعر آمریکایی پرسیدند چرا شعر می‌نویسید؟ جواب داده بود، چون دلم می‌‌خواهد.(2) برای دلِ خود نوشتن مجوّز میل دیگری طلب نمی‌کند. آدمی تا توان دارد باید به خواسته‌های خود بپردازد و از هر گونه پیشرفت دریغ نکند. از ارتقاء شغلی یا ساختن مدرسه و مسجد گرفته تا نوشتن مقاله یا کتابی. چرا که دغدغه‌ی پذیرش دیگران مانع از پرداختن به این امور می‌شود و تا حدودی ریاکاری و چاپلوسی را هم از بین می‌برد. مطمئناً سرانجام روزی این یادداشت‌ها مخاطبانِ خود را پیدا می‌کند. تصورم بر این است که کمتر نویسنده‌ای در صدد جست‌وجوی خواننده‌ی دوران خود بوده است. همه چیز در نسل‌های آینده شکل می‌گیرد. سرنوشت باروخ اسپینوزا، راجر بیکن، لئوناردو داوینچی، لودیگ ویتگنشتاین، آرتور شوپنهاور، سیمون وی و مارسل پروست نمونه‌های بارز و تاریخی این تصوّرند. تازه نظریه‌ی انرژی در کائنات هم جای خود دارد.

-----------------------------------

1- مثلاً شرح احوالات ص 23

2- پرنده به پرنده ص 27

عقده‌گشایی

وقتی کتاب «نیما چه می‌گوید؟» نوشته‌ی حسن گل‌محمدی را می‌خواندم، متوجّه این نکته شدم که نیمایوشیج در زمانه‌ی خود چه غریبانه زیسته است. حملات سیل‌آسا بر او و نوشته‌هایش امانش را بریده بود. او از دوست و دشمن ضربه می‌خورد، ولی جسورانه به کار و راه خود ادامه می‌دهد. گل‌محمدی این کتاب را پس از انتشار دو جلدی یادداشت‌های روزانه‌ی نیما اثر پسرش شراگیم، به رشته‌ی تحریر در آورده است. تنگناها و غم و غصه‌های نیما از همعصرانش در آن موج می‌زند. گویا از زمین و آسمان بر او فتنه می‌بارد. در اولین کنگره‌ی نویسندگان ایران، شعر نو او را به تمسخر می‌گیرند. از این رو گاه از تهران فرار می‌کند و به روستای یوش، پناه می‌برد. حسادت تنها مفهومی‌ است که قادر به توجیه و تفسیر این صحنه‌هاست.

ماجراهای این کتاب مرا به یاد آیین رونمایی از دو کتاب خاک غریب (چاپ دوم) و گزین‌گویه‌ها در زادگاهم می‌اندازد. در آن مراسم، سخنران اصلی به جای معرفی و پرداختن به این دو اثر، در مورد نقدناپذیری جامعه‌ی اسلامی سخن گفت که هیچ ربطی به رونمایی کتاب‌ نداشت. گویا سخنران در فضای دیگری سیر می‌کرد و گفته‌هایش برای گروه دیگری طراحی شده بود. هر چند پس از گذشت چند روز از آن مراسم، فهمیدم که مخاطب اصلی سخنران خودِ من بوده‌ام. به این که تحمّل پذیرش هیچ نقدی را ندارم و برای خود می‌نگارم و دردی از جامعه را دوا نمی‌کنم. البته پس از گذشت چند روز از مراسم، در تماسی که با جناب دکتر حامدی داشتم، دریافتم که از همشهری خود یعنی جناب دکتر علی ناظمیان‌فرد هم دقِّ دلی دارد و او را هم ضمیمه‌ی من کرد. نشان به این نشان که گفت: شما دو نفر نقدپذیر نیستید. تازه تمام اینها را وقتی بیان کرد که از صحبت کردن خود در جلسه‌ی رونمایی کتاب‌ هم پشیمان شده بود و می‌گفت: دوستانی به من گفتند: در این نشست نباید شرکت می‌کردید؛ چرا که فضلی تحمّل نقد و اعتراض به نوشته‌ها و گفته‌هایش را ندارد. بماند که در همان نشست، جناب سجّادی، فرماندار و بنده به پاره‌ای از سخنانش واکنش نشان دادیم و اِشکالی هر چند اجمالی به ایده‌اش وارد دانستیم. در تماس‌های بعدی به برخی دلمشغولی‌های ایشان پی بردم. فایل کامل صوتی و تصویری مراسم موجود است. از این رو قضاوت نهایی را به مخاطبان می‌سپارم.

تصور می‌کنم در کشور ما عقده‌گشایی در حوزه‌ی فرهنگ و دانش، یکی از دلمشغولی‌های تحصیل‌کرده‌هاست. خود کاری نمی‌کنند و از این که دیگری به کاری دست بزند و اثری خلق کند، آشفته‌حال می‌شوند. یادم به سخن مرتضی مطهری ‌افتاد که می‌گفت: الان درمی‌یابم که چرا وقتی قطار قم ایستاده است بچه‌ها کاری به آن ندارند، ولی به محض این که راه افتاد سنگ به سوی‌اش پرتاب می‌کنند و شیشه‌های‌اش را می‌شکنند.

رونمایی کتاب

در رونمایی کتاب دیگرم یعنی مواجهه با متن که یک سال پیش از آن در نشستی دوستانه و با همدلی عزیزانی چون ابراهیم مهرآیین و حسین دوراهکی شکل گرفت، جناب پرویز هوشمند معلم کلاس اول راهنمایی‌ام سنگ تمام گذاشت و دغدغه‌های مرا با مخاطبان در میان نهاد و مرا نوازش کرد. دیگر سخنرانان نشست هم هر چند به محتوای کتاب اشارت چندانی نکردند، ولی همراه و همگام با معلم سال‌های دور، درددل‌های خود را واگشایی کردند. از دهجان و خیّاط گرفته تا دکتر سیدعادل موسوی و خلیل دریانورد. از این رو در دو یادداشت از آنان تشکر کردم.


یکم: روز یک‌شنبه پنجم اسفندماه سال ۱۴۰۳ ساعت ۱۹ تا ۲۳، به همت دوستان دلسوز و مهربانم، شاهد آیین رونمایی از کتاب «مواجهه با متن» با حضور بیش از ۸۰ نفر از پیشکسوتان، فرهیختگان، شاعران و معلّمان زادگاهم (بندر دیّر) بودم. من این نشست‌ها را به فال نیک می‌گیرم و امیدوارم موجب تشویق افراد به مطالعه‌ی کتاب شود و خرسندم از این که دیگران نیز مجال برگزاری این گردهمایی‌ها را داشته باشند و آثارشان بدون هیچ پیشداوری، مورد تجلیل قرار بگیرد و فضای جدیدی در عرصه‌ی کارهای فرهنگی و هنری به منصه‌ی ظهور برسد. ضمن سپاس فراوان از عزیزان شرکت‌کننده در مراسم رونمایی، در انتظار نقدهای‌شان بر این کتاب و دیگر نوشته‌هایم هستم. از خانواده‌ی بزرگ فضلی که بخش تدارکات و پذیرایی را عهده‌دار شدند نیز تشکر بسیار دارم.

دوم: در تاریخ پنجم اسفندماه 1403 به همت دوستان باوفا و حضور 80 نفر از کتاب دوستان، آیین رونمایی از کتاب «مواجهه با متن» در بندر دیّر، بلوار ساحلی، محله‌ی سیدصفا، جنب پارک خلیج فارس، خانه‌ی سازمان‌های مردم‌نهاد (سمن‌ها) تشکیل شد. چکیده‌ی سخنرانی‌های آن نشست به قرار زیر است.

تصور این که روزی معلّم کلاس اول راهنمایی سال‌های دور، در مقابل جمعی که دانش‌آموزش هم حضور دارد، بنشیند و در باره‌ی زندگی‌اش سخن بگوید، دور از ذهن است. اما پس از گذشت پنجاه سال این اتفاق افتاد و در آیین رونمایی از کتاب مواجهه با متن، پرویز هوشمند، معلّم عباس فضلی گفت: من در مقام یک همشهری وظیفه‌ی خود می‌دانستم که بیایم و از آقای فضلی به سبب یک زندگی پاکیزه تشکر کنم. او همواره دغدغه‌ی مفاهیم چهارگانه‌ی خدا و خانواده و امید و مرگ دارد. وی در کتاب «خاک غریب» تعریضی به فضای دیّر می‌زند که تاکنون نتوانسته است در این شهر یک سخنرانی رسمی داشته باشد. باید به او حقّ داد.

پس از ایشان مجری-کارشناس برنامه، جناب حسین دوراهکی از سرکارخانم نیکنام دعوت کرد تا بیاید و شعر اجازه از زبان یک دانش‌آموز را بخواند.

اجازه، دردسرم را دوا نکرد علوم درخت علم که گفتی چقدر بی‌برگ است

سومین فردی که به جایگاه فراخوانده شد، دکتر سیدعادل موسوی بود. مجری که می‌دانست او ناآشناست. گفت: فکر می‌کنم شما از دوستان فضلی هستید؟ دکتر موسوی پاسخ داد: بله من 40 سال است که با فضلی دوست هستم و به اندازه‌ی 40 دیّری او را می‌شناسم. گویا همدلی از همزبانی خوشتر است. موسوی از تریلوژی مؤلّف و متن و مخاطب پرده برداشت. سخنران بعدی جناب آقای دهجان بود او هم چون موسوی از شهر بوشهر خود را به دیّر رسانده بود و به قول خودش حدیث نفس کرد و از مظلومیت همکیشان خود گفت. پس از ایشان، شاعر بردستانی جناب مرتضی کراماتی پشت تریبون قرار گرفت و ضمن پاسخ به برخی گلایه‌های جناب هوشمند در باره‌ی فضای بسته‌ی فرهنگی دیّر، شعری از خود و حامد عسکری خواند.

بگذارید که با فلسفه‌شان خوش باشند خودمان آینه هستیم برای خودمان

جناب خیاط هم مانند دهجان، اما به گونه‌ای دیگر درددل‌هایش را نمایان کرد و گفت: چرا امثال فضلی در پست‌های فرهنگی جا خوش نکنند؟

کارشناس- مجری برنامه، اما از این اعتراض‌ها راضی نبود و گفت: ناامیدی خیلی راحت و آسان است، ولی امیدواری دشوار و دیریاب‌ است. جناب آقای مهرآیین که بانی و باعث نشست بود، به پشت تریبون آمد. اول از جمع تشکر کرد و نام خیلی‌ها را بُرد و بعد به متنش پناه آورد و از دو دوست دیرینه‌اش یعنی فولادی و فضلی سخن راند. حرف اصلی‌اش این بود که این دو به ثروت و شهرت و قدرت نه گفته‌اند. جمله‌ی دیگرش این بود که فضلی خودش یک متن است.

پس از پایانِ بخشِ نخستِ مراسم، مهمانان به پذیرایی دعوت شدند و بعد از صرف چای و نسکافه و کیک خانگی، بخش دوم یعنی پنل گفت‌وگو پیرامون کتاب شروع شد. ابتدا فضلی به چگونگی پیدایش و انگیزه‌ی نوشتن کتاب اشارتی کرد و سپس به پاره‌ای پرسش‌ها پاسخ داد. بعد ابراهیم مهرآیین با طرح مباحث زبان و فهم از یکسانی آن‌ها سخن راند. در نهایت جناب خلیل دریانورد با پخش کلیپی در باره‌ی یک روز سفر دریایی به جزیره‌ی نخیلو، گفت: آشنایی من با فضلی سبب شد تا کتاب‌هایش را بخوانم.

رونمایی فرهنگ

عمر رونمایی کتاب در کشور ما به سه دهه پیش برمی‌گردد. در آغازین سال‌های دهه‌ی هفتاد اولین بار احمد محمود و محمود دولت آبادی در مراسمی مجزا کتاب‌های خود را رونمایی کردند. و از آن پس رونمایی کتاب باب شد و این شیوه‌ی پسندیده، در باره‌ی دیگر نویسندگان اِعمال شد و به صورت معمول تداوم یافت؛ به گونه‌ای که امروز به صورت یک امر بدیهی و در عین حال ضروری در آمده است.

رونمایی کتاب در دیّر

تردیدی نیست که حیات فکری یک شهر مدیون حضور فرهیختگان و فرهنگبانان آن در عرصه‌ی فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی با ابزاری چون آیین رونمایی کتاب، نشست‌های فرهنگی، جشنواره‌های موسیقی و اجرای نمایش به منصهی ظهور می‌رسد. از سویی، آثار چنین فعالیت‌هایی در درازمدت و در فرایندی دور قابل تبیین است؛ چرا که هر نشستِ نواندیشانه، به تعدیل فکری مخاطبان مشتاق در شیوه‌های اندیشیدن و به چالش کشیدن افکار دیگران منجر خواهد شد. دورنمای این تأثیر را می‌توان در جوامع توسعه یافته جستجو کرد.

رمز ماندگاری یک اندیشه‌ی مکتوب به نقد و بررسی مداوم آن اثر منوط است. بنابراین در این نشست‌ها نباید به گفتار شفاهی اکتفا کرد بل باید بازخورد آن‌ها را در قلم‌زنی و یادداشت‌نویسی متبلور ساخت. گسترش یک ایده در گرو همین بازخوردها و بازبینی‌هاست. راه‌اندازی گاهنامه و سپس فصلنامه یا ماهنامه پژواکی است که جلسات خصوصی و گفت‌وگوهای آنی را تبدیل به یک مکتوب ماندگار می‌کند تا نه فقط ذهن مخاطب حاضر را سیراب ‌کند بلکه آیندگان را به اندیشه وا ‌دارد.

با نگاهی به فعّالیت‌های فرهنگی در قالب رونمایی کتاب در کشور و بروز و ظهور شیوه‌های مختلف کتابخوانی در این مرز و بوم، به نظر می‌رسد شهرستان دیر از این جهت دچار رکود و رخوت است. هر چند در دوران اخیر تا حدودی، مسئولان فرهنگی شهرستان در صدد جبران این عقب‌ماندگی برآمده‌اند، اما برای همراهی با دیگر شهرستان‌های استان بوشهر، ما نیازمند تمهیدات بیشتری در این راستا هستیم. تلخ‌تر این که شهر بردخون، از توابع بندر دیّر در این جهت پیشرفته‌تر است. بماند که شهرستان همجوار یعنی بندر کنگان، گوی سبقت از دیگر شهرستان‌های استان بوشهر نیز ربوده است. هفته‌ای نیست که در این شهرستان به بهانه‌ای از فرهنگ و فرهنگیان تجلیل نشود.

از جمله مقدمات ضروری برای رونمایی کتاب این است که اولاً برای پرهیز از حواشی ناخواسته، بهتر است مراسم رونمایی، به صورت فراگیر توسط بخش خصوصی برگزار شود و صبغه‌ی دولتی به خود نگیرد و مراکز فرهنگی صرفاً به عنوان پشتیبان از این جلسات حمایت کنند.

نکته‌ی اساسی‌تر این که صرف برگزاری مراسم رونمایی و گزارش مُجمل خبرنگاران و بازخورد آن در رسانه‌ها کفاف ترویج و ترغیب به کتابخوانی و کتاب‌نویسی نمی‌کند و ما محتاج بیان تفصیلی این نشست‌ها هستیم. از این رو پیشنهاد نویسنده‌ی سطور این است که افرادی دست به قلم شوند و با نگاهی کارشناسانه به تفصیل مطالبی که در این مجالس گفته می‌شود انعکاس دهند تا کسانی که توفیق حضور نداشته‌اند از کم و کیف آن‌ جلسات باخبر شوند. از طرفی به گفت‌وگوهای نشست اکتفا نشود و افراد صاحب قلم در این باره مطالبی را نگارش کنند و از زوایای دیگر، پژوهشگر را مورد ارزیابی قرار دهند.

نوه‌ی پسری

من از اولین دخترم، صدیقه که در سال 1392 ازدواج کرد سه نوه دارم که به ترتیب رها و بهار و سامان نام دارند. و اکنون دو سال است که از آمدن‌شان به ایران محروم هستم و سامان کوچولو را از نزدیک مشاهده نکرده‌ام، اما پیش از این، رها و بهار را هر تابستان زیارت می‌کردم و با روحیات‌شان آشنایم. چقدر بازی کردن با نوه شیرین است. گویا مزه‌ی بازی با فرزندان به فراموشی سپرده می‌شود و این نوه‌ها هستند که آدمی را به یاد دلمشغولی‌های کودکانه می‌اندازند. هر چند اخلاقاً می‌گویند که خود را باید از تعلق خاطر به هر چیز خصوصاً فرزندان و نوه‌ها برحذر داشت، ولی چاره‌ای نیست. چون زندگی در همین غفلت‌ها سپری می‌شود.

بعد از شش سال ازدواج پسرم آرمان با الهام مظفری، هر دو تصمیم گرفتند در سال 1403 صاحب فرزند شوند. در تاریخ 14 آذرماه، زمانی که دخترم ریحانه و شوهرش امیرحسین نیز حضور داشتند، خبر حاملگی همسرش را با ما در میان گذاشت. و انعکاس شادی و تبریک از سوی ما روانه‌ی آن‌ها شد. تلاش‌ها برای چگونگی گذراندن این دوران شروع شده بود. مانند دیگران، ضمن خوشحالی از این رویداد، نگران بچه در دوره‌ی جنینی بودند. البته باید به آنان حقّ داد که این دوران با استرس و ناملایماتی همراه است. مراجعه‌ی مکرر به آزمایشگاه و مطب پزشک متخصص زنان و زایمان، یکی از راه‌های دسترسی به آرامش بود. من هم به آنان می‌گفتم این دوران سخت هم می‌گذرد و بعدها برای شما حکم خاطره را تداعی می‌کند. هر چند آن‌ها خود واقف بر امور بودند و با متانت و بردباری این دوره را سپری کردند.

پدر و مادر الهام با سر زدن‌های مکرّر موجب آرامش دخترشان می‌شدند. همسرم رباب هم با نقل مواردی که خود با آن‌ها دست و پنجه نرم کرده بود، آسایش‌شان را فراهم می کرد. گفت‌وگو در مورد فرزند و زندگی آینده‌ی او یکی دیگر از دغدغه‌ها و سرگرمی‌ها بود. پس از سه ماه همسرم راهی آمریکا شد و من و سینا تنهایی را تجربه کردیم. البته با مساعدت پسرم آرمان و عروس مهربان در تهیه‌ی ناهار و گاه شام.

اولین سونوی سلامتی و تشخیص جنسیت جنین را به دوستم جناب دکتر عبدالرحمن بابااحمدی واگذار کردیم. او هم استقبال کرد و سونوگرافی را به انجام رساند. در همین دوران هم یک بار به بندرعباس رفتیم و یکی از موارد سونو هم در سونوگرافی دکتر کوچه باغی، از دانشجویانم در سال 1376 انجام گرفت. با یک بسته شیرینی و کتاب‌ «مواجهه با متن» در مطب حضور یافتیم. از شرایط خوب بچه خبر داد و در ضمن با گرفتن چند عکس یادگاری از جنین، زن و شوهر را سورپرایز کرد.

سرانجام این دوران با خوشی و تندرستی به پایان رسید و نوه‌ی پسری ما در روز 15 مرداد سال 1404 چشم به جهان گشود. بر اساس تصمیمی که از پیش گرفته بودند نام او را آرسام گذاشتند و شناسنامه برایش صادر شد. مراجعه‌ی مجدد به پزشک کودکان و عبور از بیماری‌های دوران نوزادی چون یرقان یکی از سرگرمی‌های آنان بود. یادآوری این نکته به‌جاست که زندگی همواره در خوشی‌ها و ناخوشی‌ها سپری می‌شود و ما این همگامی‌ را هنوز نمی‌توانیم هضم کنیم. این که قران دوبار تکرار می‌کند که اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسری فَاِنَّ مَعَ العُسرِ یُسری(انشراح/5-6) دلیل روشنی است که همراه با سختی‌، آسانی‌ وجود دارد و توامان باید درک شود.

کلاس آنلاین

از کارهایی که پیش از جنگ انجام دادم، برگزاری کلاس آنلاین در باره‌ی پروست‌پژوهی بود. در این نشست پنج جلسه‌ای که با حضور عده‌ای از پروست‌دوستان و پروست‌خوانان شکل گرفت، به تشریح مقاله‌ای که در باره‌ی زندگی و زمانه‌ی پروست نوشته بودم همت گماشتم. سال‌هاست که به نگارش این مقاله مشغولم و از کتاب‌های بسیاری برای تنظیم آن مدد جسته‌ام. بخشی از آن مقاله را در کانال تلگرامی‌ام همرسانی کرده‌ام و هنوز بخش‌های بیشتری مانده است که باید بارگزاری کنم، ولی فعلاً به سبب قطع اینترنت امکان‌پذیر نیست.

در این کلاس‌ها که با استقبال هم روبه‌رو شد، با توجه به مطالبی که از شارحان کتاب در جستجو نشر یافته است، به زندگی علمی مارسل پروست پرداختم. از دغدغه‌های پروست در زندگی شخصی و خانوادگی و همچنین کیفیت کتابخوانی و سبک نویسندگی او سخن گفتم و عشق افلاطونی نویسنده را تشریح کردم. ظاهراً از عشق جسمانی تنفر داشت و لاس‌بازی با دختران و زنان را برنمی‌تافت. شاید بیماری‌اش سبب این نفرت شده بود. اما هر چه هست او را با مفهوم حقیقی عشق آشنا کرد و در کتابش آن را به طور مستوفی انعکاس داده است.

پروست به علت بیماری تنگی نفس، قریب به چهارده سال در خانه ماندگار و بستری بوده است. وی در نوشتن اثر سترگش در هفت جلد کوشش فراوان به عمل آورد و نکات ارزنده و آموزنده‌ای به مخاطبان خود گوشزد کرد. به نظر می‌رسد بیشتر این ایام به نوشتن و ویرایش مطالب کتاب خود مشغول بوده است و کمتر ذهن و ضمیرش به امور دیگر معطوف شده است. کتابخوانی و حضور در محافل اشرافی از نکات اساسی کتاب است. از بازخورد رفتار دیگران بسیار سخن می‌گوید. حسادت یکی از مفاهیمی است که در کتاب به صورت‌های مختلف مورد بحث قرار گرفته است.

البته هنوز دو جلسه‌ی دیگر مانده است که در باره‌ی نوشتن کتاب در جستجوی زمان از دست رفته و بازخورد چاپ و انتشار آن در پاریس مطالبی را بگویم تا بحث به اتمام برسد. امیدوارم در فرصتی آن دو جلسه هم برپا شود. قصد دارم مجموعه‌ی مطالب گفته شده پیاده شود و آن‌ها را در کتابی مستقل با همین عنوان به چاپ برسانم. البته به شاگردانم گفته‌ام که آنان هم در صورت مقدور، مقاله‌ای پیرامون پروست بنویسند تا به مطالب مذکور ضمیمه شود. ولی تاکنون کسی اعلام آمادگی نکرده است. چرا که نوشتن یک مقاله، آن هم خارج از سیستم دانشگاهی، کاری بس طاقت‌فرساست.

جالب اینجاست که به سبب مسافرت‌های مکرّر به شهرهای مختلف، جلسه‌ی اول نشست در بندرعباس منزل محب‌زاده صورت گرفت و جلسه‌ی دوم در شهر بردستان، منزل خواهرم و نشست سوم هم در بندر دیّر منزل برادرم جلیل و دو جلسه‌ی نهایی را در شیراز در خانه‌ی خودمان برگزار کردم. حُسن فضای مجازی این است که زمان و مکان را در می‌نوردد و احساس می‌شود ما در یک بی‌زمانی و بی‌مکانی شاهد بروز اندیشه‌ها و یا انتقال آن به غیر هستیم.



سوالات متداول

چرا بعد از خاک غریب(1) اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

آخرین اطلاعات درباره کتاب چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به کتاب در این گزارش ارائه شده است.

بعد از خاک غریب(1) چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با بعد از خاک غریب(1) بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: حسین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 6:30

صفحه بندی