باز حسین می آید با پرچمی به دست از صحرای تفتیده ی کربلا، برای برملا کردن نیت های شوم و پنهان قداره بندان بزرگ تاریخ که چشم در چشم خلائق، آشکارا دروغ می گویند تا به اریکه ی قدرت برسند.
باز حسین می آید با فریادی بلند از پهندشت نینوا، که اگر دین ندارید، آزاده باشید و روح و روان خود را به دیگران نفروشید و جان عزیز خود را در راه مطامع دیگران فدا نکنید.
باز حسین می آید این بار با کوله باری از تجربه های تاریخ، که ای انسان ها، تاریخِ گذشته ی خود را مرور کنید تا گرفتار خطاهای فاحشِ زمانه نشوید و در چرخه ی ننگ و نیرنگ، به دام زورمداران نیافتید.
باز حسین می آید با بیان اندیشه ای برخاسته از عمق عقل، ای آدم هایی که دم از دانایی می زنید برای رهایی از چنگ ظلمت و نادانی باید هشیارانه زندگی کنید و از عوام فریبی ها و خرافه گرایی ها هر چند به نام دین پرهیز نمائید.
باز حسین می آید با امید به بازگشایی راه رهایی، ای آنهایی که پرچم مرا به دست دارید، نکند به بیراهه گام نهید و با این که بر طبل من می کوبید، ناخواسته، عمری یزیدانه بزیید.
برچسب:
نویسنده: حسین سلیمانی