خرید بک لینک

1 1

مقدمه

ترکیب واژگانی «معنای زندگی» در سده ی اخیر طرح و پیرامون آن به بحث و نظر همت گماشته اند. گویا پیش از این قرن، بشر دغدغه ای به نام «معنای زندگی» نداشته است. چون کاربرد بسامدی یک واژه، خبر از دگرگونی اوضاع فردی و اجتماعی انسان دارد. اما فاکتورهایی که به تشدید تحلیل پیرامون این واژگان ترکیبی انجامید. عبارتند از:

1- نظر فیلسوفان و روانشناسان در باره ی هدف زندگی در دوره های پیشین سابقه دارد اما پرسش ها در این دوره، ممتاز و از جنس دیگر شده است. پرسش های امروزین، نظام بنیادین هستی را به چالش می کشد. به تعبیر دیگر مباحث جنبه ی وجود شناسی و آنتولوژیک به خود گرفته و از بازخوردهای تئولوژیک و اپیستمولوژیک فراتر رفته است. یعنی پیش از آن که بشر متمدّن و مُدرن از ادیان پیرامون معنای زندگی بپرسد و یا به جنبههای معرفتشناختی آن همت گمارد، سؤال اش متوجه ی اصل نظام هستی شد و به بود و یا نبود معنای زندگی اندیشید. به این که اصلاً میتوان برای زندگی معنایی لحاظ کرد یا زندگی بی معناست؟

2- ظهور و پیشرفت تکنولوژی، ما را به پیرامونمان وابسته تر کرده و مشغله های فراوانی را متوجه ی ما ساخته است. به گونه ای که عنصر دنیاداری و دنیامداری در رأس این خواستهها قرار گرفته و معنای زندگی در این غوغای دنیاگرایی گم گشت. اما در قرن اخیر، بشر دوباره سراغ معنا را گرفت.

3- پیامد تحوّل تکنولوژی خروج خدا از هسته ی هستی بود. به گونهای که جوامع مدرن، اساس نیاز به خدا را امری غیرضروری قلمداد کردند. در حقیقت خداوند و اندیشه ی خدایی از زندگی بشری رخت بربست و آدمی چشم از آسمان برداشت و به زمین دوخت. اکنون پس از عبور از بحران بی خدایی در قرن ۱۹ و ۲۰ متوجه ی ورود به عرصه ای شده است که ما امروزه از آن به معنای زندگی تعبیر می کنیم.

4- به صورت خاص تر، نه فقط تحوّل تکنولوژی بل تحولات ایدئولوژیک و بروز و ظهور مکاتب انسان گرایانه ای چون اومانیسم و اگزیستانسیالیسم خصوصا از نوع الحادی آن، ماجرای معنای زندگی را وارد فاز جدیدی کرد که از دل آن بی معنایی زندگی بیرون آمد.

5- در نگاهی دیگر از جهان امروز راززدایی شده است و تحوّلات علمی خصوصاً در علم پزشکی و بسط نظریه ی تکامل و تنازع بقا موجبات این راززدایی را فراهم کرده است و جهانی که در آن راز نیست، معنایی را نمیتوان جستجو کرد و بی معنایی در آن موج میزند. البته به تعبیر اونامونو سرشت سوگناک هستی اقتضای معنایابی ای دارد که می توان از نگاههای مختلف به آن پرداخت. با وجود چالش های پنجگانه اکنون میخواهیم این موضوع را ارزیابی و از شیفت پارادایم بیمعنایی به معناداری زندگی اشاره کنیم.

برای آدمیان در جهان پر رمز و راز و در عین حال رازگشوده ی امروزین، مقوله ی «در جست و جوی معنا» برجسته شده است. نه فقط ویکتور فرانکل بلکه هر انسانی در پی م عنایی از زندگی است. خوب می دانیم که فرانکل معنا را در دل سختی ها یافته بود و برای ما که شرایط او را تجربه نکرده ایم، این مهم به گونه ی دیگری تجلی می کند. گویا هر فردی مرتبه ای از معنا را با خود دارد. وجه اشتراک ما و فرانکل دردِ بودن است که تحملش نیازمند واکاوی خیل معناهاست تا زندگی ما در روی ریل سعادت قرار گیرد.

مرد را دردی اگر باشد خوش است/ درد بی دردی علاجش آتش است(مجذوب تبریزی)

هر چند ماکسیم گورکی می گوید: معنی زندگی در جستجوی سعادت نیست و ارضای شهوات جنسی، هرگز برای فراهم کردن رضایت خاطر بشر از خویش، کافی نخواهد بود. معنی حیات را در زیبایی و در قدرت اراده باید جستجو کرد. هر لحظه از زندگی ما باید هدف عالی تری داشته باشد.(ولگردها، ماکسیم گورکی ص 25) یعنی ارضای امور جاری، خودِ زندگی است حال آن که معنا به امری فراتر از زندگی تعلق دارد. بنابراین در مسیر معنا بودن عین سعادت است. در هر صورت معنای زندگی ارتباط وثیقی با تصویر و تلقی انسان از بودن و به تعبیر دقیق تر چگونه بودن و تلقی اش از سرشت همعنان با درک انسان از ترنم موزون حزنی است که تا ابد شنیده خواهد شد.(روایت سروش دباغ در دیدارش با شهاب حسینی، روزنامه ایران به تاریخ چهارشنبه 7 مهر 1395 ش 6322)

کشف پدیده و مفهومی به نام معنادرمانی از برساخته های فرانکل است که خود پس از جنگ جهانی دوم به ثبت آن در قالب یک کتاب همت گماشت. بعد از او معنادرمان گرایان بسیاری از جمله اریک فروم، رولو می، تاد می و اروین یالوم به این جریان پیوستند و آثاری از خود را به جای گذاشتند.

پرسشِ دوران

پرسش از معنای زندگی به قول آلبرکامو نه فقط فوری و فوتی ترین پرسش است بلکه سؤالی برای همه ی دوران است. هر چند پاسخ به این سؤال نیازمند نگرش عمیق و درک فلسفی از زندگی است. البته چنان که عرض شد باید بین پرسش از کیفیّت زندگی و خودِ زندگی فرق قائل شد. خود زندگی و کمیّت آن همین است که مشترک همه ی انسان ها بلکه تمام موجودات است اما تأمل و تفکر در باره ی این که چرا من زنده ام؟ و چرا این گونه می زیم؟ و چگونه باید زندگی کنم؟ ورود به عرصه ی تفکر انتقادی و پرسش گرایانه ی حیات است. ما به مثابه ی حیوانی متفکر و به قول ارسطو ناطق همواره در باره ی زیستن می اندیشیم. اگر به پاسخی درخور هم نرسیم اما صرف تأمل، ما را از زیست عادی عبور می دهد و عرض آن را وسعت می بخشد. ما می خواهیم دریابیم چرا زنده ایم؟ تا در نهایت، به آن سخن نیچه دست یازیم که هر فردی که چرایی زندگی را بداند با هر چگونگی آن خواهد ساخت.

معنا در گذشته

حال یک پرسش اساسی وجود دارد که چرا در گذشته معناگرایی کمتر مطرح بوده و یا اصلا قابل طرح نبوده است؟ پاسخ به این پرسش از چند جهت قابل بررسی است. این که بگوئیم گذشتگان کمتر حول این مسئله می اندیشیدند و حقیقت هستی برایشان گشوده و مکشوف بوده است یا این که بگوئیم طیف وسیعی از جامعه در اندیشه و پرسشگری دچار ضعف بوده اند و اصولا دغدغه ای به نام معنای زندگی نداشته اند و این را می توان از کتاب هایی که در آن دوران به یادگار مانده است، دریافت. چون اگر امری در میان مردم اپیدمی شود، به ناچار دانشمندان و روشنفکران در مقام پاسخ به آن برمی آمدند و در کتاب های خود منعکس می کردند. در حقیقت وقتی دغدغه ای عمومی نیست، نویسندگان هم به آن نمی پردازند و از روبه رو شدن با پرسشی که ذهن دیگران را گزش نمی دهد، اجتناب می ورزند.

بنابراین در پاسخ به پرسش های فوق باید گفت: ذهن گذشتگان درگیر این سؤال نبوده است. اما در دوران مدرن بشر از خود سؤال های بی شماری کرده است. از جمله این که من چرا باید زندگی کنم؟ و هدف از خلقت من چه بوده است؟ از زاویه ی دیگر می توان گفت: بشر امروز در باره ی مسائل پیرامونی خود پر از پرسش شده است و گسترش علم و فلسفه و حتی دین، مدیون سؤالات پدیدارشناسانه از هستی است. از سوی دیگر، وقتی ذهن آدمی متوجّه طبیعت و عناصر آن شد و در باره ی موجودات دیگر تحقیق کرد، بالمآل به این نتیجه رسید که خودش برای چه آفریده شده و فلسفه ی هستی او چیست؟ از اینجا بود که با اوج اومانیسم و گرایش اگزیستانسیالیسم، مسئله ای به نام معنای زندگی مطرح شد و پرسش از آن، دغدغه ی بیشتر نویسندگان جهان مدرن گردید.

ویل دورانت درهنگام نوشتن کتاب «تاریخ تمدن» از سوی جوانی که دست به خودکشی زده بود، با این سؤال که معنای زندگی چیست؟ مواجه شد. او موضوع را با صد نفر از روشنفکران دوران معاصر در میان گذاشت. هر کدام از نویسندگان به پاسخی کوتاه اکتفا کردند و دورانت پاره ای از آنها را در کتابی به نام «در باره ی معنای زندگی» گردآوری نمود. از این رو آلبر کامو مسئله ی فلسفه را معنای زندگی می داند و آن را با پدیده ی خودکشی پیوند می دهد و حلّ آن را بزرگ ترین خدمت به بشریّت می داند. چرا که عامل اصلی خودکشی، بحران دریافت معنای زندگی است. یعنی بی معنایی فرد را به خودکشی سوق می دهد. به قول استاد ملکیان وقتی من فاقد معنای زندگی می شوم نیاز به یک طبابت روحانی دارم و اینجا دیگر نمی توانم به روان پزشک مراجعه کنم. سه ساحت تن پزشکی، روان پزشکی و جان پزشکی را باید تفکیک کرد.

بر اساس نظر مارکوس اورلیوس چون نظرگاه حاکم است معنا از درون زندگی نمی جوشد که قابل کشف باشد باید آن را ایجاد کرد. او می گوید: چیزی جز نظر ما در باره ی چیزها وجود ندارد. این حرف مونیموس کلبی مسلک ایرادهای روشنی دارد؛ ولی ارزش حرفش هم به همان اندازه آشکار است، اگر جان کلامش را تا جایی که درست است بپذیریم. (تأملات ص 22) جهان سراسر تغییر است و زندگی چیزی نیست جز تعبیر و برداشت ما از آن.(همان ص 37)

نظرگاه ما به جهان است که به ما لذّت یا الم می بخشد. بنابراین اگر می خواهید لذّت ببرید و الم درنیابید، نظرگاه خود را به جهان عوض کنید. جهان معصوم معصوم است. ما از دست نظرگاه های خود می نالیم، فکر می کنیم که از دست جهان می نالیم. جهان نه به ما نالش می دهد و نه آرامش.(همان ص 45)

بنابراین زندگی معنادار نیست ما انسان ها باید به زندگی معنا ببخشیم. معناداری زندگی کشف شدنی نیست بلکه جعل شدنی و خلق شدنی است.

مزه ی معنای زندگی

این که تصور کنید با سرک کشیدن به زندگی دیگران و استفاده از تجربه ی آنان می توانید راه و رسم زیستن را بیاموزید؛ بس خام خیالی است. زندگی کردن نیازمند تأمل فردی و تجربه ی شخصی است. هر کسی باید خودش زندگی اش را دریافته و به تجربه ی زیسته اش برسد. قبول و تقلید از دیگران به نوعی فرو رفتن در مرداب زندگی است. چنان که خوردن و پوشیدن و بوییدنِ دیگران هیچ تأثیری در کارکرد مشابه آن در ما ندارد؛ امور معنایی هم این گونه هستند. یعنی همه ی عوامل و عناصر زیستن باید در چنگال نفس قرار گرفته و به محک تجربه در آیند تا معنادار شوند. هر انسانی باید خود مزه ی معنای زندگی را بچشد.

مطالعه کردن یکی از راه های دستیابی به تجربه ی زندگی فردی و ورود به دنیای حال و آینده و حتی گذشته ی شخصی خویش است. کتاب را باید خواند و حتی خورد و بلعید تا معنا و فحوای اش دریافت شود. چنان که ما با تعریف و توصیف غذایی سیر نمی شویم؛ با توضیح و تشریح دیگری از مضمون کتابی، به درک دقیقی از آن کتاب نمی رسیم. از طرفی هر چند با شنیدن و دیدن یک حادثه و یا گوش کردن به یک موسیقی درک جدیدی احساس می شود ولی با خواندن یک کتاب تجربه ی دیدن و شنیدن توأمان صورت می گیرد. و خواننده با تقویت ذهن و زبان در پاره ای مواقع به کشف جدیدی نیز نائل می آید.

شما وقتی کتابی را می خوانید؛ در حقیقت هم دارید به صدای مؤلف گوش می دهید و هم روزگار او را مشاهده می کنید. و هم تجربه های پیشین خود را در آن کتاب می یابید. چرا که در مطالعه کردن نه فقط عمل خواندن شکل می گیرد بلکه در عین حال شنیدن و دیدن هم تجربه می شود. یعنی نوعی حس آمیزی رخ می نماید. شما تا کلمه ای را نبینید؛ تصویر یا تصوری از آن در ذهن شما نمی نشیند. هر چه واژگان بیشتری را مشاهده کنید ذهن شما بازتر و شکوفاتر می شود. رژه واژه ها در برابر چشمان شما موجب فعالتر و آزادتر شدن ذهن و زبان تان می گردد. کلمات با رقص شان نوعی نشاط روحی و وجد درونی را به نمایش می گذارند.

مطالعه کردن یعنی با انبوهی از کلمات زیستن و آنها را به مفهوم و مضمون بدل نمودن و در انتها به معنای معناها رسیدن. با تغییر و تعویض کتاب است که دنیای جدید پرتسامحی شکل می گیرد و افسون و افسانه ها تبدیل به واقعیت ها می شوند و از قبل آمد و شد آنها، نمایی مبهم از حقیقت هویدا می گردد.

آدمی با خواندن کتاب است که واژه ها در ذهن و زبان اش جاری شده و جهانی از تجربه های زیسته را درک می کند آن گاه با نگریستن و درنوردیدن جهان ها، راه و رسم زندگی خود را فرا گرفته و از برآیند افکار و اندیشه های دیگران، با نشاط و سرزندگی، جهان جدیدی را نصیب خویش می کند. اما آنان که با مطالعه فاصله دارند با تکرار و تقلید افکار و رفتار دیگران دایره وار به زندگی زیسته خوش آمد می گویند.

انسان ها از عصرحجر تا قجر تحولات بسیاری را تجربه کرده بودند ولی اکنون تکنولوژی و صنعت، بهمن وار برف وجود آدمیان را سنگین نموده و با سرعتی تمام به جلو خیز برداشته است. در این میان تنها کسانی می توانند این شتاب را درک کنند که خود هم در پیشبرد این مسیر سهیم بوده و توشه ای از تلاش را نصیب خود کرده باشند.

جوان و معنای زندگی

1- موقعیت امروزی، جوان را منزوی و از جمع گریزان می کند. پیشرفت امکانات زندگی، رابطه ی معکوسی با اجتماعی شدن آدمیان دارد. در حقیقت یکی از پیامدهای مدرنیته، اندیدوالیته یا همان فردگرایی است. این که در دوران گذشته هسته های خانوادگی بزرگتر و ارتباطات اجتماعی بیشتر بود، یکی از علل آن، کمبود امکانات و ابزار خانوادگی و فردی بود. نمونه ی بسیار ساده ی آن، داشتن موبایل و ماشین شخصی است که یک فرد یا خانواده را از دیگران ممتاز و مستقل می کند.

2- مفهوم مدرنیزاسیون و ورود به دنیای جدید و استفاده از ابزارهای مدرن در جهت رفاه فردی و اجتماعی، تلقی جوان را از زندگی دگرگون کرده است. بشر امروزی بیشتر از گذشتگان، احساس استقلال می کند و سیطره ی کمی او بر طبیعت و موجودات دیگر، منجر به توهّم استغنا و بی نیازی او حتی از خدای هستی شده است.

3- فرو رفتن در خود و الینه شدن آدمی، سبب نوعی وازدگی نسبت به خود می شود. و این آغاز بی معنایی زندگی است. بنابراین جمع گرایی و گفت و گو امری مطلوب و ضروری است و نشست ها و گفت و شنیدها می تواند مؤثر باشد.

4- چون جهان بیرونی شهرآشوب است؛ جوان امروزی نیازمند گفته ها و نوشته ها و به اشتراک گزاری اندیشه های خود با دیگران است تا بتواند با واقعیت آشنا شود و به یک معنایی از زندگی دست یازد.

5- یک تفاوت ماهوی بین تضارب آراء و مقایسه ی اخلاقی وجود دارد. تعاطی اندیشه ها امری ممدوح و مطلوب است اما مقایسه کردن آفت و آسیب اخلاقی محسوب می شود. به بیانی دیگر تعامل مواجهه ی با افکار و مقایسه، روبه رو شدن با افراد است از این رو گفته اند به گفته نظر کن نه گوینده.

6- گسترش مباحث فلسفی در جهان معاصر و روند رو به رشد دانش تجربی و تکنولوژی مدیون درک پدیدارشناسانه از هستی است. شناخت طبیعت و سیطره بر آن، منجر به بازشناسی جوان از خویش و طرح پرسش هایی پیرامون ماهیت وجودی و کارکردی خود شده است. مسئله ای به نام معنای زندگی یا فلسفه ی زندگی از دل همین پرسش ها برمی خیزد. با ظهور اومانیسم و مکتب اگزیستانسیالیسم در دو قرن اخیر، نوعی بی معنایی در زندگی بشر شکل گرفت اما امروزه با عبور از این بحران ما با بحران پرمعنایی مواجه هستیم. به قول تامسون: بزرگترین چالش برای اندیشه ی معناداری زندگی این نیست که زندگی معنا ندارد بلکه این است که معانی زیادی دارد.(معنای زندگی ص 11) تشخیص و تفکیک این معانی می تواند جوان را از سردرگمی ها نجات دهد.

7- در حقیقت، زندگی آدمی دو سویه دارد. یکی امکانات و ابزاری که برای رفاه و تأمین نیازهای اولیه ی زندگی است و به آن کمیت و چگونگی زندگی گویند و دیگری ارزش ها و معیارهایی که در روند زندگی به دست می آید و به آن کیفیت یا پاسخ به چرایی زندگی می گویند. معنای زندگی به امر دومی تعلق دارد. به قول نیچه هر کس که به چرایی زندگی دست یافت با هر گونه چگونگی آن کنار می آید.

8- پرسش از معنای زندگی به قول کامو نه فقط فوری و فوتی ترین پرسش بلکه پرسش همه ی دوران است. و صرفا یک سؤال انتزاعی و پاسخ کلی به آن نیست بلکه نگرشی فلسفی و عمیق را طلب می کند و مربوط به عملکرد آدمی است. از این جهت با تعابیری چون فلسفه ای برای زندگی و هنر خوب زیستن نیز ادا می شود.

9- پاسخ به چرایی های زندگی بسیار گسترده و متنوّع است و نمی توان نسخه ی واحدی برای آن پیچید. از این رو ویل دورانت وقتی با نامه ی جوانی در آستانه ی خودکشی مواجه می شود و از او راه حلی می جوید، نامه ای به صد نفر از روشنفکران همعصر خود می نویسد و از آنان چاره جویی می طلبد. بعدا مجموعه ی پاسخ ها را در کتابی با عنوان «در باره ی معنای زندگی» بازنشر می کند.

10- نکته ی آخر این که در مقام پرسش از معنای زندگی به دو پاسخ بنیادین اشاره شده است. یکی این که معنا وجود دارد و باید آن را کشف نمود. دوم این که باید آن را ساخت و جعل کرد. ادیان معتقد به کشف هستند و بر این باورند که معنا به امری فرامعنا بازگشت دارد و آن معنای معناها یعنی خداست به این که با انجام فرامین الهی و تکالیف اخلاقی می توان به آن رسید. اما اومانیست ها معتقد به جعل معنا هستند به این که با توجه به شرایط زیستِ خود باید آن را ساخت.

مرگ و معنای زندگی

وقوف به تناهی خویشتن، چیزی بیش از صِرفِ فهمیدن این مطلب است که زمانی برای از دست دادن وجود ندارد. برای آن که شخص بتواند بر ساختن تمایزی میان گزینههای اساسی و گزینه های نامربوط زندگی توانا گردد؛ می بایست به گفته ی هایدگر، به زندگی خویش همچون یک «تمامیت» یا یک «کل» بنگرد.(نیچه را به یاد آورید که دقیقا همین مسأله را عنوان می داشت: برای آنکه فرد زندگی خویش را همچون یک اثر ادبی روایت کند؛ می بایست آن را همچون چیزی درک کند که از پیش «کامل گشته و پایان یافته» است.)

اما برای چنین مقصودی او می بایست از پیش، بر مرگ خویش نظر کرده و در خیال خویش پیش به سوی پایان زندگی اش داشته باشد. آدمی تنها با قرار دادن خویش در پایان زندگی و درک آن همچون چیزی که کامل گشته و پایان یافته، میتواند آن را به مثابه ی کل به فهم آورد. به باور من، مفهوم مسیحی داوری نهایی، تا اندازه ای، یاری گر چنین گونه ای از جمع بندی- خویشتن است.. از این رو اگر کسی بر مرگ خویش «از پیش نظر افکنده»، زندگی خود را به مثابه ی یک کل ساده شده میفهمد و از این رو قادر به تشخیص گزینه های اساسی از مشغولیات بی اهمیت و ناچیز می گردد... این زندگی قویا معنادار است.(فلسفه قاره ای و معنای زندگی ص 284)
به زبان سادهتر یکی از رویکردها به معنای زندگی این است که فرد دریابد که می میرد نه این که تصنعی بگوید و یا بشنود که انسان ها میمیرند بلکه به این باور رسیده باشد که زندگی فناپذیر است. نشانه ی این باورمندی آن است که هستی در قالب یک کانون برای او جلوه گر میشود. یعنی کلیت زندگی را دریافت نموده و از دریچه ی نگاهش همه ی هستی در یک مسأله خلاصه می شود. در این صورت به جزئیات زندگی و تنوع آن کاری ندارد. یک چیز از میان همه ی چیزها انتخاب می کند یا ناچار از گزینش آن است. از مجموع آرزوها و آرمانها به یک امر کانونی و اصیل میرسد و مختارانه آن را انتخاب مینماید.

در حقیقت پذیرش فناپذیری برابر با درک کلی زندگی است. این درک به فرد کمک میکند که از میان صدها خواسته یکی از آنان را برجسته کند و تمام تلاش خود را مصروف به ثمر رساندن آن خواسته نماید. و از پراکنده اندیشی و زیادخواهی دست بردارد. آنچه که در این میان انتخاب میشود، همان معنای زندگی است. از این رو مرگ اندیشی منجر به معنا می شود.

البته همچنان یک سؤال اساسی باقی می ماند و آن این که مسیر گزینشی چگونه انتخاب می شود؟ چه راهی برای دستیابی به آن وجود دارد؟ و چگونه می توان آن را از بقیه ی خواسته ها تشخیص داده و تفکیک کرد؟ در این جا نقش الگو اهمیت پیدا می کند. چه کسی در زندگی ما الگو شده و ما آن فرد را از دل و جان پذیرفته ایم. این فرد لزوما مربوط به گذشته نیست، میتواند در قید حیات باشد. انتخاب اختیاری و همدلانه اقتضا میکند که ما با آن الگو زندگی کنیم نه اینکه کسی بر ما تحمیل و یا این که به ناچار آن را انتخاب کرده باشیم.

نکته ی دیگر این که نیاز نیست الگو به یک شخصیت یا اثر گرانبها ارجاع داده شود بلکه فرد با تجربه ای که کسب کرده است، خود شیوه ی خاصی را برگزیده و یا تلفیقی از آثار گران بار دیگران را به دست آورده است. مهم آن است که با آن و در آن زندگی کند. امری که مرگ را برای انسانها قابل پذیرش میکند، اعتراف به فناپذیری و اتمام زندگی است. افراد گرسنه و مشتاقِ زندگی هرگز با مرگ آشتی نمی کنند. برای آنان همچنان زندگی ارزشمند و پابرجاست. دل کندن از زندگی هنر سترگی است که کمتر انسانی به آن تن می دهد.

مسأله ی دیگری که در این مسیر میتواند دغدغه ی اساسی ما باشد، مصادیق این انتخاب است که به عنوان میراث ماندگار فرد تلقی می شود. منظور از این میراث لزوما نوشتن کتاب، مقاله و ایجاد اثر هنری و یا بازآفرینی نقش های پیشین نیست بلکه هر فردی به حسب موقعیت زندگی و رویه ی جاری، دست به یک انتخاب میزند. مهم آن است که فرد قائل و قادر به آن انتخاب باشد یعنی به این نتیجه برسد که زندگی پایان پذیر و فناشدنی است و پیش از اتمام آن باید کاری کرد. حال این کار میتواند واگذاری یک بنا باشد یا دستگیری فقرا و یا حتی کاشتن یک درخت و آباد کردن یک زمین.

انتخاب و اکتفا کردن به یک چیز، نشانگر اهمیت آن چیز برای فرد است. یعنی در میان انبوه خواسته ها و انتخاب ها ناچار از گزینش است. البته معمولاً افراد آنچه مهم تر و جدی تر است انتخاب نموده و تمام همت خود را مصروف آن می کنند و خود را از پراکندگی و پریشانی نجات می دهند.

به وحدت رسیدن در انتخاب، گونه ای بازگشت به وحدت است. کسی که احساس پایان و بازگشت در سر می پروراند، در انتخاب به امری مهم و تاثیرگذار دل می سپارد. یکی از دلایلی که ما دچار پراکندگی و گوناگونی هستیم این است که همواره از انتخاب اصیل فاصله میگیریم و با خود و خواسته هایمان کنار نمیآییم.

دیگر از پیامدهای این تفکر(معنای زندگی در مرگ اندیشی) عدم تعلق به افراد و اشیاء است. تنها فردی میتواند از میان انبوه خواستهها و تعلقات دست به انتخاب بزند که از تمام خواستههای خود صرفنظر کند و فقط به یک خواسته تن دهد. اصلا شاید دست کشیدن از همه ی خواسته ها خودش خواسته ی حقیقی باشد. اعلام پایان زندگی برای یک فرد و اعتراف به اتمام زندگی زمینهساز انتخاب اصیلی است که تمامی علائق و خواسته ها در کنار آن رنگ می بازد و آدمی را به سرمنزل مقصود می رساند. شاید تفسیر انالله و انا الیه راجعون هم همین باشد.
جان دیویی عقیده داشت زندگی خوب همانند کوهنوردی و رفتن از یک رشته کوه به رشته کوه دیگر است و هنگامی که دیگر هیچ رشته کوهی باقی نماند، زمان مردن است. مطلب اصلی این است که با خلاق بودن در تجربه و کارتان به نوعی عشق به زندگی دست می یابید که شما را زنده نگاه می دارد. اگر بخواهید زود تسلیم شوید، دنیا به ریشتان می خندد! اما تلاش تا حد امکان برای داشتن بهترین زندگی انگیزه ای ارزشمند و اصلی عقلانی است.(فلسفه عشق، آروینگ سینگر ص 111)

برچسب: نویسنده: حسین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 11:34

صفحه بندی