1 1(2)
معنا در گذشته
حال یک پرسش اساسی وجود دارد که چرا در گذشته معناگرایی کمتر مطرح بوده و یا اصلا قابل طرح نبوده است؟ پاسخ به این پرسش از چند جهت قابل بررسی است. این که بگوئیم گذشتگان کمتر حول این مسئله می اندیشیدند و حقیقت هستی برایشان گشوده و مکشوف بوده است یا این که بگوئیم طیف وسیعی از جامعه در اندیشه و پرسشگری دچار ضعف بوده اند و اصولا دغدغه ای به نام معنای زندگی نداشته اند و این را می توان از کتاب هایی که در آن دوران به یادگار مانده است، دریافت. چون اگر امری در میان مردم اپیدمی شود، به ناچار دانشمندان و روشنفکران در مقام پاسخ به آن برمی آمدند و در کتاب های خود منعکس می کردند. در حقیقت وقتی دغدغه ای عمومی نیست، نویسندگان هم به آن نمی پردازند و از روبه رو شدن با پرسشی که ذهن دیگران را گزش نمی دهد، اجتناب می ورزند. بنابراین در پاسخ به پرسش های فوق باید گفت: ذهن گذشتگان درگیر این سؤال نبوده است. اما در دوران مدرن بشر از خود سؤال های بی شماری کرده است. از جمله این که من چرا باید زندگی کنم؟ و هدف از خلقت من چه بوده است؟ از زاویه ی دیگر می توان گفت: بشر امروز در باره ی مسائل پیرامونی خود پر از پرسش شده است و گسترش علم و فلسفه و حتی دین، مدیون سؤالات پدیدارشناسانه از هستی است. از سوی دیگر، وقتی ذهن آدمی متوجّه طبیعت و عناصر آن شد و در باره ی موجودات دیگر تحقیق کرد، بالمآل به این نتیجه رسید که خودش برای چه آفریده شده و فلسفه ی هستی او چیست؟ از اینجا بود که با اوج اومانیسم و گرایش اگزیستانسیالیسم، مسئله ای به نام معنای زندگی مطرح شد و پرسش از آن، دغدغه ی بیشتر نویسندگان جهان مدرن گردید. به گونه ای که ویل دورانت درهنگام نوشتن کتاب «تاریخ تمدن» از سوی جوانی که دست به خودکشی زده بود، با این سؤال که معنای زندگی چیست؟ مواجه شد. او موضوع را با صد نفر از روشنفکران دوران معاصر در میان گذاشت. هر کدام از نویسندگان به پاسخی کوتاه اکتفا کردند و دورانت پاره ای از آنها را در کتابی به نام «در باره ی معنای زندگی» گردآوری نمود. از این رو آلبر کامو مسئله ی فلسفه را معنای زندگی می داند و آن را با پدیده ی خودکشی پیوند می دهد و حلّ آن را بزرگ ترین خدمت به بشریّت می داند. چرا که عامل اصلی خودکشی، بحران دریافت معنای زندگی است و بی معنایی فرد را به خودکشی سوق می دهد. به قول استاد ملکیان وقتی من فاقد معنای زندگی می شوم نیاز به یک طبابت روحانی دارم و اینجا دیگر نمی توانم به روان پزشک مراجعه کنم. سه ساحت تن پزشکی، روان پزشکی و جان پزشکی را باید تفکیک کرد.
اورلیوس و معنای زندگی
بر اساس نظر مارکوس اورلیوس چون نظرگاه حاکم است معنا از درون زندگی نمی جوشد که قابل کشف باشد باید آن را ایجاد کرد. او می گوید: چیزی جز نظر ما در باره ی چیزها وجود ندارد. این حرف مونیموس کلبی مسلک ایرادهای روشنی دارد؛ ولی ارزش حرفش هم به همان اندازه آشکار است، اگر جان کلامش را تا جایی که درست است بپذیریم. (تأملات ص 22) جهان سراسر تغییر است و زندگی چیزی نیست جز تعبیر و برداشت ما از آن.(همان ص 37)
نظرگاه ما به جهان است که به ما لذت یا الم می بخشد. بنابراین اگر می خواهید لذت ببرید و الم درنیابید، نظرگاه خود را به جهان عوض کنید. جهان معصوم معصوم است. ما از دست نظرگاه های خود می نالیم، فکر می کنیم که از دست جهان می نالیم. جهان نه به ما نالش می دهد و نه آرامش.(همان ص 45)
بنابراین زندگی معنادار نیست ما انسان ها باید به زندگی معنا ببخشیم. معناداری زندگی کشف شدنی نیست بلکه جعل شدنی و خلق شدنی است.
برچسب:
نویسنده: حسین سلیمانی